واژه زمان

تجربه شهریار عیوض‌زاده از گذر زمان

مرگ به سبک سوئدی

شهریار عیوض‌زاده ۲ دیدگاه

از شهرمان سوار قطار شده بودم به سمت شهر و دانشگاه لوند برای رسیدن به یک سمینار در مورد پدیده‌شناسی دانش پایداری/ماندگاری. وسط راه هم دستگاه کتاب‌خوان کیندلم را درآورده بودم و داشتم تند و تند تیترها و خلاصه‌ی مقالاتی را می‌خواندم که ظاهرا قرار بود تا قبل از سمینار متن کامل آن‌ها را می‌خواندیم تا در حین سمینار/کلاس در موردشان صحبت کنیم. بنابر مقاله‌ای که می‌خواندم فضای ذهنم پر از فکر در مورد تفاوت چارچوب آدم‌ها و گروه‌های مختلف نسبت به مقوله‌ی پایداری/ماندگاری بود.

خیلی به لوند نمانده بود که حس کردم چیزی محکم به قطار خورد و شاید هم در گوشه‌ی چشمم چیزی در بیرون پنجره نزدیک به قطار سریع رد شد. سرم را از کتاب‌خوانم بلند کردم. چند ثانیه گذشت و هیچ چیزی تغییر نکرد. خواستم دوباره به کارم برگردم که قطار بوقی کشید و شروع کرد آرام آرام متوقف شدن. باز به اطرافم نگاه می‌کنم به آدم‌های در چشم‌رس‌ام . آن مرد جوان چیز خاصی نشان نمی‌دهد ولی آن خانم جا افتاده‌ اندکی نگران به نظر می‌رسد. خانم مامور بلیط با قدم‌های استوار و اندکی تند به سمت جایگاه راننده می‌رود. بعد از مدتی کسی که احتمالا راننده است به انتهای دیگر قطار می‌رود و بعد بر می‌گردد. چهره‌ای او شاید اندکی مشوش باشد. اندکی بعد بلندگوی قطار چیزی می‌گوید. مرد جوان رو به من که پرسان نگاه می‌کنم ترجمه می‌کند که قطار به کسی خورده است.

هیچ چیز در قطار چندان عوض نمی‌شود. آدمها چندان هیجان زده به نظر نمی‌رسند و فقط آن چند نفر جلویی با هم صحبت کوچکی می‌کنند. پسر دوباره گوشی‌ موبایلش را در گوشش می‌گذارد. راننده‌ی قطار که مرد جا افتاده‌ای با موی بلند بسته شده است، دوباره از کنارم رد می‌شود. و بعد صدایش از بلندگو می‌آید. مرد جوان دوباره ترجمه می‌کند که یکی دو ساعتی اینجا هستیم. خیلی سریع پلیس می‌رسد. و بعد به همان سرعت آدمهایی که شبیه مامور آتشنشانی هستند و همچنین کسانی که لباس ماموران قطار را دارند اما با رنگی متفاوت. پلیس‌ها پاکت‌‌های بزرگ از جنس کاغذهای قابل بازیافت در دست دارند و با دستکش‌های آبی دارند تکه‌های پخش شده‌ی آن آدم را جمع می‌کنند. خانم مامور بلیط از این سوی قطار به سوی دیگرش می‌رود و حتی در این وسط یک لبخند هم‌حسی هم حواله‌ی یکی از مسافرین می‌کند. من به بیرون نگاه می‌کنم. کنار یک روستا شاید باشیم. درخت سیب باغچه‌ی روبرو پر سیب‌های قرمز است که شاید برای زیباییش کسی آن‌ها را نچیده است. دو دختربچه با دوچرخه و کلاه ایمنی رنگی رد می‌شوند. پدری با بچه خردسالش که او را در جای مخصوص بچه در ترک دوچرخه نشانده، عبور می‌کند.بچه‌ها و مرد این سمت قطار را نمی‌بینند. مسافران کنجکاوی خاصی برای نگاه از پنجره‌ها هم ندارند. ماموران آتشنشانی با آبپاش پرفشارشان بعضی از چرخ‌ها را می‌شورند. چرخ کنار پنجره‌ی من هم جزو آن چرخ‌هاست. من دیگر مطمئن شده‌ام که سمینار را از دست داده‌ام. دوباره چیزی در بلندگو می‌گویند و پسر ترجمه می‌کند که چند صد متر جلو می‌رویم که ماموران کارشان را راحت‌تر انجام بدهند ولی کسی فکر نکند که داریم راه می‌افتیم. من به آن آدم گمنام فکر می‌کنم که حالا نیست. من یاد روزی می‌افتم که در خیابان میر‌داماد از بازار پایتخت که رد شدم دیدم چند نفر یک جا ایستاده‌اند و رفتم و دیدم که تیغه‌ی آجری بلند و کج و بی معماری در برابر نسیمی که آن روز کمی تندتر می‌وزید طاقت نیاورده و ریخته و دختری جوان در حین عبور از زیر آن به همین سادگی جان داده است. یاد آن افتادم که بهت من را گرفته بود و شوک همکارانش را که از ساختمان بانک کنار دیوار یکی یکی بیرون می‌آمدند و بر پیکر افتاده‌ بر زمین و مانتوی خاک آلوده شده‌ی همکار جوانشان نگاه می‌کردند. بلندگوی قطار چند بار دیگر صحبت کرد و این بار کس دیگری بود چون راننده عوض شده بود. قطار بالاخره راه افتاد و من در لوند پیاده شدم و بناچار در صف بازگشت قرار گرفتم. مانیتور ایستگاه نشان می‌دهد که خطوط جنوبی قطار سوئد به علت بسته شدن آن مسیر دچار اختلال شده‌اند. آدمها را دارند با اتوبوس جا به جا می‌کنند. اما یواش یواش دارند اختلال را مهار می‌کنند. من سه بار قطار عوض می‌کنم تا بتوانم به شهرمان برگردم، یکی‌شان خیلی شلوغ بود. به پیرزنی آلمانی کمک می‌کنم تا در این ازدحام چمدان سنگینش را جا به جا کند. می‌گوید که شاعر است و برای نوشتن شعر به شهر ما می‌آید چون شهر ما دریا فراوان دارد و سکوت نیز هم. درقطار آخری که خلوت‌تر بود این‌ نوشته را می‌نویسم و به آدمی فکر می‌کنم که ساعت سه بعد از ظهر از این دنیا رفت و قبل از آن اینجا بود و به آخرین اثرش فکر می‌کنم و این که حالا حتی آن تاثیر هم دارد از این جا می‌رود.

دریاچه ارومیه، و ترس از وقتی که نه از تاک نشان بماند و نه از تاک‌نشان

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

در داستان دریاچه‌ی ارومیه متأسفم که بگویم به نظرم می‌رسد که ما یک نمونه‌ی تاریخی و داستان درسی (case study) برای کتاب‌های بحث توسعه‌ی پایدار در آینده ایجاد کرده‌ایم. مسیری که تا امروز آمده‌ایم ما را در جایی قرار داده است که انتخاب‌های پیش‌ رویمان محدود و دورنما‌ها عموما‌ تیره و در خوشبینانه‌ترین حالت‌ها همراه با دشواری بسیار هستند. این راه را این‌گونه آمده‌ایم چون اصولاً یا به یوم الجزای مکتب دانش پایداری باور نداشته‌ایم و یا این‌ که رهروان پای لنگ و یا خفته بر راه بوده‌ایم. چیزی که می‌خواهم در این نوشته بگویم دشواری وضعیتی هست که در آن قرار گرفته‌ایم.

اول از همه این که‌ یک مباحثه‌ی خوب میان محمد درویش (فعال و کارشناس محیط زیست در عرصه‌ی مهار بیابان‌زایی) و علیرضا دایمی (مشاور منابع آب معاونت آب وزارت نیرو) در رادیو ایران صدا انجام شده که پیشنهاد می‌کنم به آن مراجعه کنید (بخش اول، بخش دوم، بخش سوم) . این گفتگوها پایه‌های کارشناسی این بحث را ارائه می‌کنند. در این گفتگو می‌توانید فاکت‌ها، اعداد و نسبت‌های لازمی که باید در مورد دریاچه‌ی ارومیه بدانید را به دست بیاورید. نتیجه‌گیری نهایی می‌تواند که از نگاه ما باشد آن‌گونه که به یک سیستم عمومی با مشخصات و وضعیت ذکر شده می‌نگریم.

حیات دریاچه‌ی ارومیه از دو طرف تحت فشار است. یکی از آن‌ها تغییرات اقلیمی است و دیگری میزان بهره‌برداری ما از حوزه‌ی آبخیز دریاچه. مساله‌ی مهم این است که تغییرات اقلیمی به غیر از روند عمومی گرمایش زمین، اصولاً از طبیعت سینوسی و متغیری پیروی می‌کنند. بر خلاف آن، میزان بهره‌برداری ما از حوزه‌ی آبخیز دریاچه بستگی به توسعه‌ی اقتصادی (به خصوص کشاورزی) و جمعیتی در این حوزه و نحوه مدیریت برداشت ما از منابع آبی دارد که اصولاً برآیند تأثیرات آن یک شیب مستقیم سربالا است (البته تا آنجا که برسیم ته خط!).

خیلی سخت نیست که به تصاویر در طول زمان دریاچه‌ی ارومیه و دریاچه‌ی وان در ترکیه که نزدیک به هم هستند نگاه کنیم (مثلاً اینجا در ویکی‌پدیا) و حدس بزنیم که احتمالاً تأثیرات تغییرات اقلیم به تنهایی نمی‌توانسته‌اند که شرایط را به مرزهای خطر بروز بحران برسانند (دو نظر مختلف در گفتگو عنوان شد). به هر حال حیات دریاچه در طول زمان بسیار طولانی، مقاومت خود در برابر تغییرات اقلیمی را نشان داده است و ظرفیت و انعطاف پایداری اکولوژیک آن (به مفهومResilience آن طور که هولینگ می‌گوید، مثلاً اینجا) در برابر تغییرات معمول اقلیمی عملاً جواب پس داده بوده است (رجوع به گفتگو). آنچه که ما را از خط‌های پایداری جلوتر برده و فشار بر دریاچه را از سنگین تبدیل به کمر شکن کرده است همین چندین درصد عوامل انسانی هستند اعم از طرح‌های آبیاری کشاورزی و آبرسانی و مقداری هم داستان سد‌ها. با رجوع به مباحثه‌‌ی رادیویی ذکر شده و درصد‌های ذکر شده در مورد تأثیر عوامل انسانی بر خشک‌شدن دریاچه. حالا درصدها را بالا و یا پایین هم که ببریم فرقی نمی‌کند. این درصدها – کم و یا زیاد- به صورتی پایدار -تاکید می‌کنم بر کلمه‌ی پایدار- توازن ورودی و تبخیر آب در دریاچه را بر هم زده‌اند و این یعنی مرگ دریاچه حالا ده سال یا سی‌سال بعد (رجوع کنید به همان گفتگو).

اشتباه بزرگ ابتدایی این بوده است که ما اقتصاد کشاورزی ( و سایر توسعه‌های وابسته به آب، مثل توسعه‌ی شهری و جمعیتی) در منطقه را برای اندازه‌ای بیش از داشته‌های پایدار آبی گسترش داده‌ایم. حتماً توجه داریم که اصولاً کسی اقتصاد را به آن مفهوم گسترش نمی‌دهد، بلکه بستر‌های گسترشی که نیاز به مدیریت ملی دارند توسط مدیریت کلان ایجاد می‌شوند و جامعه به طور طبیعی و البته بدون مجوز کسی در آن بستر ایجاد اقتصاد می‌کند.در این‌جا هم منظور من بستر‌ها و امکانات بهره‌برداری از منابع آبی و یا به صورت معکوس، نبودِ بسترهای نظارت بر مصرف حوزه‌ی آبخیز دریاچه در سطح ملی است. قبل‌ترها آن زمانی که این اقتصاد و جمعیت در این ابعاد به وجود نیامده بود، آمدن و یا ماندن در این حوزه‌ی اقتصادی/جمعیتی یک گزینه بود. اقتصاد و جمعیت می‌توانست محدودتر اما پایدارتر باشد همانطوری که در بسیاری از دیگر نقاط کشور این‌گونه است. اما این اقتصاد با این اندازه حالا دیگر منبع معیشت جمعیتی از انسان‌ها است، حالا یک بخش (حدس می‌زنم کمتر از ده درصدی) از کل توان تولید کشاورزی کشور است، حالا یک ناحیه‌ی جمعیتی وابسته به ذخایر این آبریز شده است، حالا فضایی پر از موارد امکان‌های سرمایه‌گذاری نشده و فرصت زمانی از دست‌رفته برای ساخت زیرساخت‌های بهره‌برداری از منابع آبی غیرمشترک با دریاچه در کارنامه است. ما قد کشیدیم در حالی که استخوان‌هایمان ذاتا نازک است و حالا هم نمی‌توانیم که این قد اضافی را ببُریم.

اشکال دوم رویکردی است که توسعه را در اضافه کردن می‌بیند و نه در بهینه کردن. توسعه‌ی کشاورزی منطقه از طریق طرح‌های سد‌سازی و آبرسانی انجام شده است و نه بالابردن بهره‌وری استفاده از منابع آبی. بدبینانه می‌توانم بگویم که در طرح‌های آبرسانی و سد‌سازی منافع مادی و تبلیغاتی بزرگی موجود است که در بهسازی بهره‌وری موجود نیست (ایضاً در پمپ کردن آب از ارس هم گردش پول فراوانی است). اگر فرض کنیم که این طرح‌ها تأثیر منفی اضافه‌ی چندانی بر میزان مصرف آب ندارند اما از آن سو تأثیر مثبت هم ندارند و میزان مصرف با توجه به توسعه زمین‌های کشاورزی افزایش می‌یابد. در حالی که رویکرد بالابردن بهر‌ه‌وری می‌تواند که ازدیاد مصرف را تا حد توسعه‌ی حداقل دو برابری (طبق اطلاعات گفته شده در گفتگو) پوشش دهد. اگر که بخواهیم خوش‌بینانه بگوییم که اغراضی غیر از توسعه در میان نبوده پس باید بگوییم که دچار یک خطای کلاسیک در پایداری سیستم شده‌ایم. ما رقابت بر سر آب میان دوگانه‌ی دریاچه-مردم با دوگانه‌ی کشاورزی-مردم را به نفع کشاورزی-مردم نادیده گرفتیم چون که صدای کشاورزی-مردم در کوتاه‌مدت بلندتر بود.

اشکال سوم سرعت واکنش است. توسعه‌ی کشاورزی در حوزه بنابر مصوبه‌ی سال ۸۹ متوقف شده است. ولی یک جستجوی ساده در گوگل به شما نشان می‌دهد که از سالها قبل بحث بحرانی بودن وضعیت دریاچه مطرح بوده است. در‌واقع از سال ۷۸ (طبق اطلاعات گفتگو) ما شاهد شروع کاهش بوده‌ایم. اما مهمتر از آن این‌ است که اصولاً من نمی‌دانم که آیا نیازی به مشاهده‌ی عینی کاهش بوده‌ایم و یا نه؟ آیا مدل‌ها نمی‌توانستند از خیلی قبل به ما بگویند که توسعه کشاورزی بدون بهره‌وری در مصرف آب خیلی قبل‌تر از این‌ها می‌بایست متوقف می‌شده است؟ من فکر نمی‌کنم که دانش و یا ابزار این مدل‌ها در سالهای قبل در دسترس نبوده است، بیشتر محتمل می‌دانم که اراده‌ی دیدن آینده در میان نبوده است و یا گوش شنوا برای شنیدن حرف کارشناسان نبوده و یا مجرای تعریف شده ارتباطی میان کارشناس و سیاست‌گزار وجود نداشته است. به کلام دیگر سیستم عصبی پایداری ما دچار اختلال پیام‌رسانی است.

ما این امکان را داشتیم که یک نگاه بلند‌مدت به توسعه می‌داشتیم و در هر توسعه‌ای که متکی به آب بود اولویت حق‌آبه دریاچه را در جایگاه نخست قرار می‌دادیم. این رویکرد در جاهایی توسعه را محدود می‌کرد و در جاهایی دیگر خلاقیت ما را بالا می‌برد، ما را مجبور به بهره‌وری بالاتر می‌کرد و جهت‌گیری‌های سرمایه‌گذاری‌ها را تصحیح می‌نمود. اما این کار را نکردیم و حالا مانده‌ایم میان وابستگی یک جمعیت قابل توجه از انسان‌ها به منابع آبی آبریز دریاچه از یک سو و در خطر قرار گرفتن معیشت و زندگی اجتماعی کل این جمعیت، در درازمدت، در سوی دیگر. اکنون هزینه‌ی اجتماعی، اقتصادی و تغییر سیاست‌گزاری که این وضعیت بر ما تحمیل می‌کند بسیار بیشتر از هزینه‌ی مشابه در حالت اجتناب از رسیدن به اینجا بوده است.

نکته‌ی دیگر این مسأله این است که اگر امروز هم از این‌ که به اینجا رسیده‌ایم نادم باشیم باز هم به نظر نمی‌رسد که اصولی قصدی برای ایجاد ظرفیت هوشیاری برای پرهیز از موارد مشابه در آینده داشته باشیم. من اصولاً نمی‌دانم (شاید که مشکل من است که نمی‌دانم) که چه نهادی قرار است که تولیدکننده‌ی آن دیدگاه کلانی که همه‌ی این چیزها را می‌بیند باشد؟ چه زیرساختی برای دریافت زودهنگام و تجمیع سیگنالهای ناپایداری وجود دارد؟ چه شبکه‌ای قرار است که توان پردازشی/دانشی در سطح سرزمین را بر روی موضوعات پایداری از این دست متمرکز کند؟ و چگونه‌هایی دیگر از این دست. اصولاً عادت داریم وقتی که به مشکلاتی از این دست بر می‌خوریم اگر که به ورطه‌ی بی‌عملی نیافتیم حداکثر واکنش مقطعی نشان بدهیم. واکنش درازمدت که نه، و ساخت ظرفیت واکنش برای موارد مشابه هم که اصلاً، در دستورکارمان قرار نمی‌گیرد.

به پیچیدگی ماجرا این را هم اضافه بکنیم که مرگ دریاچه برای مثلاً یک دهه یک داستان است و مرگ آن برای همیشه (مثلاً بالای صد سال) یک داستان دیگر. اگر ما فقط دو عامل اقتصاد متکی بر منابع آبی و تغییرات اقلیمی را داشتیم می‌توانستیم تصور کنیم که با اوج گرفتن فاجعه‌‌ی زیست‌محیطی در دریاچه، تمامی زندگی، معیشت و نهایتاً اقتصاد مصرف‌کننده‌ی آب در منطقه نیز تحت تأثیر قرار بگیرد و نهایتاً جبرا میزان برداشت از منابع آبی دریاچه را کمتر کند. این معادله ممکن است این تصور را در ما به وجود بیاورد که دریاچه برای همیشه نخواهد مرد و بعد از کم‌شدن اجباری و یا اختیاری برداشت‌ها از منابع آبی، دریاچه می‌تواند که در یک دوره‌ی ترسالی مناسب احیاء شود. البته دانش من در این مورد بسیار ابتدایی است، اما متأسفانه به نظر می‌رسد که این‌طور نیست. خشک شدن دریاچه می‌تواند اقلیم محلی اعم از میزان بارش، میزان تبخیر و حداکثر‌های دمایی را به گونه‌ای تغییر دهد که شاید امکان زندگی دوباره‌ی دریاچه از بین برود. این مسأله به طور خاص در مورد دریاچه‌ی آرال رخ داده است و ترمیم آن یا یک داستان بزرگ است و یا ناممکن (اینجا).

بیشتر طرح‌های نجات با استفاده از شخص ثالث بی‌بنیاد هستند زیرا که می‌خواهیم که از یک مجموعه‌ی پایدار، ظرفیتی را حذف کنیم و به زخم یک‌جایی که ناپایدارش کرده‌ایم بزنیم. این بدان معنا است که ظرفیت انعطاف اکولوژیک (Resilience) یک جایی در آن همسایگی باید آنقدر بالا باشد که با کندن از آن خودش دچار آسیب نشود و معمولاً کم پیش می‌آید که این‌ قدر خوش‌شانس باشیم . بحث کشیدن کانال از ارس به ارومیه برای نجات آن، شاید یکی از بی‌راه‌ترین روش‌ها برای نجات باشد. اول این‌ که ارس دارای کارکرد اکولوژیک خود است و به این سادگی نمی‌توان از پمپاژ آب آن به ارومیه سخن گفت. حجم آب آن تازه بعلاوه‌ی حجم رود کورا تقریباً ۴۰۰ متر مکعب در ثانیه است که در مقایسه با حجم ۸۰۰۰ مترمکعب رود ولگا که قرار است آرال را -اگر بتواند- زنده کند، بسیار کمتر است. به عواقب زیست‌محیطی کشیدن کانال هم فکر کنید. و از سویی دریاچه‌ی ارومیه هنوز نمرده است و شاید بهتر باشد که به رفع عوامل خشکاننده فکر کرد تا پیدا کردن منابع آبی جدیدی که یک اکولوژی دیگر را هم تحت تأثیر قرار خواهند داد. دیگر این‌ که اگر به یک طرح‌های مشابهی که برای تغذیه‌ی آرال از رود‌های دیگرا پیشنهاد شده نگاه کنیم (اینجا) رقم انجام این کار هنگفت است. کوچکترین این طرح‌ها ۸ میلیارد دلار هزینه دارد (البته در یک فاصله ۸۰۰ کیلومتری و احتمالاً با حجم بالاتری از آب) و بزرگ‌تر آن تا ۲۵ میلیارد هم برآورد شده است. از سوی دیگر واقع‌بین باشیم! در کشور ما همچنین طرحی سال‌ها طول خواهد کشید و هزینه‌اش چندین برابر خواهد بود. تازه به شرطی که عملی باشد و کور کردن چشم چپ برای بینا کردن چشم راست نباشد. اگر بدشانس باشیم که ممکن است زمانی این طرح به جواب برسد که دریاچه خشک شده و نمک‌ها در سطح منطقه پخش شده باشند. من نتوانستم رقم تولیدات کشاورزی – به عنوان احتمالاً مهم‌ترین شاخص بخش فاکتور انسانی- حوزه آبریز دریاچه را به دست بیاورم اما با چند تا ضرب و تقسیم به نظر می‌رسد یک رقم بین یک تا دو میلیارد دلار در سال باشد. با توجه به نسبت این رقم به ارقام پروژه‌‌ی انتقال آب از ارس و همچنین وجود علامت سوال‌های بزرگ در مورد درستی این طرح، به نظر می‌رسد که این طرح و امثالهم شانس زیادی در نجات و یا عملیاتی شدن ندارند.

به نظر می‌رسد که محدود کردن برداشت از آبریز -چه به صورت کاهش سهم‌ها و چه به صورت بالابردن بهره‌وری- همچنان یکی از منطقی‌ترین راه‌‌ها باشد. ولی این به معنای ساده و در دسترس بودن این‌ را‌‌ه‌ها نیست، چرا که می‌دانیم که کاهش‌ سهم‌ها بسیار چالش‌انگیز است و اصولاً سیاست‌گزاران تمایلی به تجویز صریح و اعمال این‌گونه سیاست‌های چالش‌برانگیز ندارند، تبعات چالش هم بماند. بالابردن بهره‌وری هم یک کار بسیار کند و زمان‌بر است. نیاز به گسترش و اعمال یک شبکه نظارتی دارد، در کنارش آموزش و فرهنگ‌سازی و ارتقاء سطح تکنولوژیک می‌خواهد و خلاصه کند و ناسر‌راست و سخت است. همه‌ی این‌ها را که کنار هم بگذاریم یعنی این‌ که خلاصه به جایگاه دشواری رسیده‌ایم و نتیجه‌ی اخلاقی داستان هم با شما.

کتمان نمی‌کنم که در میان آدمهای درگیر حوزه‌ی محیط‌زیست و یا توسعه‌ی پایدار یک تیره‌بینی خاصی رواج دارد که حتی گاه سویه‌های مد بودن هم به خود می‌گیرد. اما در عین حال یک پدیده‌ی خوشبینی بدون منطقی هم در کل مردمان هست وقتی که با چیزی مواجه می‌شوند که از تصورش وحشت‌ دارند. تصور این که در این آبخیزی که اتفاقاً تاک‌خیز است زمانی برسد که نه از تاک نشان بماند و نه از تاک‌نشان. این خوشبینی به ذات چیز بدی نیست به شرط آن‌ که آن کوچکترین پنجره‌های باز فرصت‌های عمل و سیاست‌ورزی را هم به خاطر این خوشبینی از دست ندهیم.

———-

پی‌نوشت: اطلاعات سایت “تغییر و تغییرات اقلیم” در این مورد جالب است

پی‌نوشت ۲:

حامد قدوسی در وبلاگش یک نقد/حاشیه‌ی جالب برای استدلال من گذاشته (اینجا بخوانید و مخصوصاً در کامنت‌ها). خلاصه‌ی حرف او تا آنجا که من فهمیدم این است که اصولاً همین اقتصاد گسترش یافته در کنار دریاچه، باعث افزایش ارزش نجات دریاچه شده است. مثالی که من برای خودم آوردم این بود که اگر این دریاچه مثلاً در وسط یک کویر بود (به فرض) و در حاشیه‌اش یک اقتصاد و جمعیت نبود. اگر که دریاچه در حال خشک شدن بود انگیزه کمتری برای نجات آن نسبت به حالت کنونی دریاچه‌ی ارومیه وجود می‌داشت.

من این استدلال را قبول می‌کنم. ولی باز به نظر من این استدلال در جایی واقع می‌شود که راه نجاتی پیدا کنیم که دریاچه را نجات بدهد اما کاری به اقتصاد نداشته باشد و یا رابطه‌اش یک رابطه‌ی مثبت باشد،‌مثل آبرسانی از یک منطقه‌ی دیگر و یا افزایش میزان بهره‌وری. اما راه نجاتی که مجبور به انتخاب میان اقتصاد و دریاچه باشد،‌مثل سهم‌بندی آب میان اقتصاد و دریاچه (که شاید عملی‌ترین راه حل فعلی باشد)، فکر کنم این استدلال برایش صادق نباشد. در راه‌حل‌های که رقابت میان اقتصاد و دریاچه باشد، میان ارزش اقتصاد آبی و ارزش نجات دریاچه‌ هم (که جلوه‌ای از ارزش کل اقتصاد در آینده است) رقابت ایجاد می‌شود. و در نهایت فرقی نمی‌کند که که چقدر ارزش نجات دریاچه بالا می‌رود اگر که در بازه‌ی زمانی مورد نظر ارزش اقتصاد آبی هم بالاتر رفته باشد. خیلی واضح است که در بازه زمانی که به اندازه کافی بلند باشد ارزش کل اقتصاد بیشتر از ارزش از بین‌رفته‌ی و زیرمجموعه‌‌ای اقتصاد آبی است. اما مشکل این است که ما بیشتر بر حسب بازه‌های زمانی کوتاه مدت عمل می‌کنیم (پاراگراف بعدی را ببینید). چیزی که این وسط نمی‌فهمم این است که به هر صورت منحنی رقابت میان اقتصاد آبی و دریاچه یک جایی به نفع دریاچه می‌شکند،‌اما نمی‌دانم که اگر اندازه‌ی اقتصاد بزرگ باشد این نقطه‌ی شکست نزدیکتر می‌شود و یا دورتر. البته یک چیزی فکر کنم در استدلال حامد بود که شاید در یک جنگ رقابتی ،‌نفس ارزش اقتصاد آبی زودتر می‌برد و بهره‌وری‌ ارزشش پایین می‌آید. الان نمی‌توانم درست استدلال کنم که این مسأله بالاخره تأثیرش در بالا‌رفتن احتمال نجات چگونه خواهد بود. اما با توجه به پاراگراف بعدی شاید آنقدرها هم این مسأله مهم نباشد.

یک مشکل اساسی‌تری که ممکن است استدلال‌های قبلی را بی‌اثر کند، بحث تأخیر در واکنش‌ها است. ارزش بالای دریاچه‌ی ارومیه به خاطر همه‌چیز و از جمله اقتصاد و معیشت و جمعیت شکل گرفته دور آن، امروز برای ما ملموس است. این ارزش ویژه قبلاً هم وجود داشته و باعث امتیاز دریاچه‌ی ارومیه نسبت به یک دریاچه‌ی فرضی در وسط کویر بوده است. اما عملاً واکنش ما برای نجات این ارزش ویژه با یک تأخیر بالا رخ داده است. این تأخیر جزء نسبتا بنیادینی از کل سیستم سرزمینی است و به راحتی تغییر پیدا نمی‌کند. یعنی به عبارتی استدلال حامد درست است اما زمانی که این ارزش ویژه طول کشیده تا تبدیل به کنش شود آنقدر طولانی بوده که شاید تا بعد از مرگ دریاچه هم رخ ندهد. اگر این اتفاق بیافتد آنگاه باید این‌گونه استدلال کرد که گویی آن ارزش ویژه هیچ‌گاه وجود نداشته است.

لیبی از راه دور

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

برای من که اصولاً سطح لیبی شناسی‌ام در حداقل قرار دارد، تحلیل وقایع این چند وقته و به‌ خصوص این چند روزه/ساعته شاید که بی‌راه باشد. اما به هر حال همانند خیلی از آدمهای دنیا ورافتادن یک دیکتاتور هیجانی دارد که آدم را وادارد که حرفی بزند.

اول این که به طور کلی ورافتادن دیکتاتور خوشحالی دارد، به شرطی که به طرز مشخص و واضحی قرار نباشد که یک دیکتاتور دیگر و یا یک الیگارشی دیکتاتور جای آن بنشیند. حتی اگر که آینده‌‌ای مبهم و پرخطر در پیش رو باشد باز هم خوشحالی امروز سرجای خودش است. دلیلم بر این حرف دو نکته است. اول این‌ که وقتی که از آینده می‌گوییم از یک احتمال می‌گوییم و نه یک جبر حساب شده. دلیل ندارد که فکر کنیم در این اوضاع وضعیت لیبی آینده حتماً و جبرا یک وضعیت بدتر از امروز خواهد بود مگر اینکه واقعاً ذات این گروه‌های مخالف را از قبل شناخته باشیم. و بعد این که مسیر تاریخ برای یک ملت مسیر سعی و خطای مکرر است. نمی‌شود در یک جا درجا زد که شاید فردا روز سیاهتری باشد. باید وضعیت سیستم را از حالی به حالی تغییر داد تا یک روز بخت روزگار بهتر برسد. کافی است در این مورد مثلاً به تاریخ چند صد ساله اروپا نگاه کنیم و ببینیم که بسیاری از ملت‌هایی که امروز به زعم ما دارای نسبتی از رفاه سیاسی (ترکیب عجیبی است، نه؟!) هستند، چه هزینه‌های تاریخی پرداخت کرده‌اند تا به اینجا رسیده‌اند.

بعد از این حرف چند نکته درباره‌ی لیبی‌ای که امروز می‌بینم/می‌بینیم:

اصولاً اشتباه است که بخواهیم ناتو و کشورهای غربی را مالک پیروزی مخالفان حساب کنیم. این ناتو و کشورهای غربی نبودند که مخالفان را پیروز کردند. بلکه آن‌ها با درک یک موقعیت اشتراک منافع و بالا بودن احتمال پیروزی با این گروه همکاری کردند. دلایل آن‌ها برای این مسأله هم خیلی دور از ذهن نیست. منافع غرب در این زمینه به نظرم بیشتر امنیتی بوده است. یعنی آن‌ها از وجود کشوری غیرقابل پیشبینی و غیر متعارف با سابقه تخاصم (از نوع لاکربی) در مرزهای جنوبی اروپا می‌ترسند و ترجیح می‌دهند که یک نظام قابل تعامل‌تر در آنجا پدیدار شود. یادمان باشد که به غیر از داستان لاکربی، لیبی تا ۲۰۰۳ به دنبال سلاح اتمی و شیمیایی هم بوده است. همچنین با همین دلیل به نظر می‌رسد که غربی‌ها خیلی سعی کرده‌اند که با تمام ظرفیت با این گروه‌های مخالف بی‌شکل امروزی تعامل کنند و احتمالاً سعی در شکل‌دهی به آن‌ها را دارند تا آینده قابل پیش‌بینی‌تری در انتظار لیبی و ایضاً امنیت خودشان باشد. همچنین برای کشور روسیه که اصولاً هیچ مهره‌‌ی فشار بر غرب را بی‌خودی و حتی با هیچ ملاحظه‌ی اخلاقی از دست نمی‌دهد، یا این مسأله قابل درک بوده و یا به هر حال لیبی را سوخته به حساب آورده و یا اینکه معاملاتی پشت صحنه اتفاق افتاده که خیلی چوب لای چرخ همدستی کشورهای غربی با مخالفان برای براندازی قذافی نگذاشته است.

من اعتقاد دارم که احتمال دشواری آینده برای لیبی بالاست.قدرت پیروز امروز بر بستری از توانمندی نظامی و آن‌ به صورت هم سلاح‌ در دست همگان به پیروزی دست یافته است که البته متأسفانه این میراث دیکتاتور است. توانایی در انحصاری کردن این قدرت در دست گروهی که خود مطیع یک گروه منتخب توسط جامعه باشند احتمالاً بزرگترین چالش پیش رو خواهد بود. معنی عملی این حرف جمع‌آوری سلاح‌ها و مهمتر از آن یک گروه کردن جنگ‌سالاران و مهمتر از هر دوی اینها، کنترل سیاست بر نظامی‌گری خواهد بود. البته من فکر می‌کنم که موردی مشابه در افغانستان داشته‌ایم و اصولاً مورد مورد لیبی نباید فراتر از آن باشد.

ما امروز چیزی به اسم گروه‌های مخالف قذافی داریم که مهمترین وجه‌ همگنی‌ آن‌ها – همانطور که از اسمشان پیداست – مخالفت با قذافی است. وقتی که قذافی نباشد تازه زمان درک اختلاف‌ها فرا می‌رسد. خیلی سخت است برای کسانی که هر یک از موج عرق و خون گذشته‌اند تا پای میز سیاست بنشینند بتوانند/بخواهند که قواعد رفتار سیاسی را رعایت بکنند. متأسفانه فکر می‌کنم که در اینجا دخالت کوتاه مدت بیگانگان پرقدرت در امور سیاسی لیبی جدید – البته به شرط آنکه در صدد تثبیت یک نظام سیاسی غیر نظامی و قابل تغییر از طریق انتخابات ولو همسو با منافع یکسویه‌ی غرب باشد- بهتر از دخالت نکردن آن‌ها باشد.

لیبی به طور غیر مترقبه‌ای (حداقل برای من) از شاخص‌های نسبتاً خوبی از لحاظ اقتصادی و توسعه انسانی برخوردار است (GDP و HDI). البته اگر که به نفت‌خیز بودن این کشور و جمعیت اندک ۶ میلیونی آن توجه کنیم شاخص اقتصادی و حتی شاخص انسانی قابل توجیه می‌گردند. با وجود این فکر می‌کنم که نه باورهای مدرن اجتماعی و صد البته که نه ساختارهای مربوطه، جای قابل قبولی در اجتماع لیبی داشته باشند. البته این یک حدس است اما به هر حال جاری بودن نظام‌های قبیله‌ای و همچنین چهل و اندی سال زندگی تحت لوای یک دیکتاتور، قاعدتاً نباید ما را خیلی خوش‌بین کنند. این مسأله ما را به ایجاد ساده‌ی پایداری سیاسی آتی ناخوشبین می‌کند.

نکته‌ی دیگر این که من ساز و کار روابط قذافی با مردمانش را نمی‌دانم. اگر پای روابط ایدئولوژیک در میان باشد شاید که ما تا مدتها شاهد درگیری‌ها باشیم میان گروه‌ مخالفان با گروه‌هایی که هنوز بعد از چهل و اندی سال رؤیای اتوپیای قذافی را باور دارند. من این تصویر قذافی دیوانه‌ای را که در رسانه‌ها می‌بینیم، اندکی گمراه‌کننده می‌دانم. حدس می‌زنم برای جمعیتی از مردم لیبی قذافی چیزی در مرزهای جسارت، استقلال اندیشه، ساختارشکنی با دیوانگی باشد. به هر حال دیوانگان هم جسورند و هم استقلال فکر دارند و هم ساختارشکنند. این جماعت مخصوصاً وقتی که دیوانگی را کمتر ببینند و به جایش آن صفات سه‌گانه به علاوه رفاه نفتی و احیاناً رانت‌های صنفی خود را ببینند و ایضاً شاید روابط قبیله‌ای هم برایشان متصور باشد شاید که جمعیتی را تشکیل دهند که به این زودی‌ها دست از سر بقیه مردم برندارند.

گفت الله و جان بداد …

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

… روزی در دکان عطاری مشـغـول و مشـغـوف معامله بود. درویشی آنجا رسـید و چند بار شی‌ءٌ لله گفت. وی به درویش نپرداخت، درویش گفت: ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت: چنانکه تو خواهی مرد. درویش گفت: تو همچون من می توانی مرد؟ عطار گفت: بلی. درویش کاسـه چوبین داشـت، زیر سـر نهاد و گفت: الله و جان بداد….

مظلمه خون سیاووش

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

فالی برای سوریه

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

دارم این مطلب را در مورد جنبش‌های کنونی سوریه می‌خوانم. به این پاراگراف می‌رسم که :

ملت سوریه به خیابان ریخته‌اند تا «قدرت» را به مبارزه بخوانند و این در نوع خود به معنای واقعی کلمه «معجزه» است؛ نه به سبب ترس و بلکه وحشتی که در سینه‌ها موج می‌زند، و نه به سبب حضورِ وجب به وجب و متراکم و همیشگی و همه‌گیر نیروهای امنیتی و نظامی، به‌ویژه در شهرهای بزرگ، بلکه به دلیلی بس بزرگتر: احساس عجز و شکست از غالب آمدن بر کار و ناتوانی در انجام کوچکترین اقدامی در برابر این نظام جبار، و مأموران دولت و حکومتِ اوباشان، که از دست یازیدن به هر کاری که اطمینان ملت را به خویش از میان ببرد، کوتاهی نمی‌کنند؛ تا آنجا که ملت حتی به نیروی عقل و فهم خود شک کنند و بدان جا برسند که در وجود و لیاقت و انسانیت خود نیز به دیدۀ تردید بنگرند.”

در حال مزه‌مزه کردن این پاراگراف و فکر در مورد معجزه‌ی بازشدن گره‌ای فروبسته از ناکجا بودم که پدرم که آن گوشه‌ی اتاق برای خودش حافظ می‌خواند نابهنگام یک قسمتش را بلند بلند خواند: بود آیا در میکده‌ها بگشایند/ گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایند/.اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند/ دل قوی‌دار که از بهر خدا بگشایند/

——-

پی‌نوشت: تقریباً هم‌ شکل از همین باب: چند روز پیش بعد از سالها (۱۰ سال؟!) یک موسیقی از عزیزا مصطفی‌زاده (اهل کشور آذربایجان) را دوباره گوش می‌دادم. ده سال پیش گوش دادن به این موسیقی همزمان شده بود با حوادث یازده سپتامبر و در ذهن من ریتم تب‌آلود این موسیقی جاز به طور عجیبی با اخبار و وقایع همساز شده بود. احتیاج به توضیح ندارد که همزمانی مجدد گوش دادن من به این موسیقی و اتفاقات جدید برای بازیگران آن واقعه برایم حیر‌ت‌آور بود.

یکی بر سر شاخ بن‌ می‌برید

شهریار عیوض‌زاده بدون دیدگاه

این نوشته‌ی دکتر وطن‌پرست با نام «یکی بر سر شاخ بن می‌برید» که به نقد سیاست‌گذاری‌های زیست محیطی می‌پردازد که محدودیت و کم بودن ظرفیت خود در اعمال سیاست را نادیده می‌گیرند. مسئله را از دید قوانین محدود کننده شکار نگاه کرده است اما اصولا به هر سیاست دیگری قابل تعمیم است. بخوانید.

سیاست‌نو ، بازی نو

شهریار عیوض‌زاده یک دیدگاه

این مقاله را سال گذشته برای جمعیت داوطلبان سبز نوشتم که بچه‌ها آن را امروز آپلود کردند. مقاله در مورد سه محوری پیشنهادی صحبت می‌کند که ما می‌توانیم در این فضای زیر ضربه‌ی مداوم محیط‌زیست و توسعه‌‌ی پایدار ایران اتخاذ کنیم باشد که خروجی از این بن‌بست باشد. (فعلا متن را فقط همانجا می‌گذارم)

برای خانه‌ی شیروانی آزادگان، برای روز زمین

شهریار عیوض‌زاده یک دیدگاه

خانه‌ی شیروانی روی آن بلندی پارک آزادگان نمادی از نمادهای من است. ۱۴ سال از زندگی من با آنجا گره خورده است. پایین صفحات زیادی از دفتر تاریخ من، عکس آن خانه افتاده است. آنجا محل رخداد تلاش من برای یافتن بعضی از معناهایی است که خواسته‌ام به زندگی‌ام بدهم. هنوز هم وقتی می‌خواهم به یک سرزمین پایدار و یک جامعه‌ی سالم فکر کنم در ذهنم از پله‌های اطراف آن خانه بالا می‌روم و در ارتفاعش – که در یک روز خوب در شرق دماوند را می‌دیدی و در غرب سازه‌های بلند تهران و در شمال کوه‌ها را – به سرزمینم و مردمانم فکر می‌کنم.

امروز در روز زمین – و چه همزمانی غریبی- بچه‌ها آخرین خرده خاطرات کاغذین را هم از آنجا بیرون کشیدند تا فردا کلیدها را به متولیان جدید آن مکان بسپارند. فکر کنم که نوستالژی خاصی امروز گریبانشان را گرفته باشد، جوری که گفتند :

”امروز ته مونده خاطرات خاک گرفته رو کشیدیم بیرون… تعدادمون از انگشت های یک دست هم کمتر بود ولی خاطره خیلی ها تو وسایل و سوابق خاک گرفته حضور داشت… حتی اونایی که دیگه تو این دنیا نیستن… سرانجام بعد از چهارده سال امروز نقطه پایان یک داستان بود و فردا کلیدها تحویل داده می شه… این هم از فعالیت روز زمین پاک امسال…باید برای شروع دهه جدید فکر تازه ای کرد و طرحی نو درانداخت”

…. همیشه دوست داشتم بعضی چیزها -یعنی خاطراتی که هویت مرا می‌سازند- را با مستند کردن -نوشتن و عکس و فیلم و غیره- حداقل به اندازه‌ی عمر خودم زنده‌ نگهدارم ولی متأسفانه همت و دیسیپلین و زمانم کفاف آن را نداده است. و از سوی دیگر شتاب‌سنج‌های عمرم -که هر روز بهتر از دیروز کار می‌کنند- بی‌رحمانه و لاینقطع تصویری را در ذهنم می‌سازند که همچون فضانوردی هستم که که از سکوی فضاپیمایش به روی حوضچه‌ی غول‌آسای زمین شیرجه زده است و هر چقدر هم که حریصانه از این تجربه‌ی دیدن زمین از این ارتفاع عکس بگیرد، در این شتاب، شاید که هیچ فرصتی برای دوباره دیدن آن عکس‌ها نداشته باشد. خاطرات خانه‌ی شیروانی آزادگان ،هم مثل خیلی چیزهای دیگر، شاید برای همیشه به گوشه‌های منظومه‌ی خودآگاهی‌ام رانده شود.

با وجود هجمه‌ی نوستالژی‌ها، و با وجود تلنبار فرسایش‌ها، ناامید نیستم. هوا، هوای یک فصل تازه است و با آن که رخوت زمستان‌خوابی داریم- و انصافاً هوا بس ناجوانمردانه سرد است- اما من رؤیای خانه‌های شیروانی فراختری روی تپه‌های بلندتری را در این خواب زمستانی دیده‌ام.در یک «روز زمینی» دیگر که «شاد و زفت و فربه و گلگون» بودیم -اگر خدا بخواهد- به شکرانه با هم یاد این روز‌ها خواهیم کرد.

آهنگ اتفاقی پس‌زمینه در هنگام نوشتن:

اگر تو عاشقی غم را رها کن/عروسی بین و ماتم را رها کن …تو دریا باش و کشتی را برانداز/ تو عالم باش و عالم را رها کنی …

بده می، گر ننوشم بر سرم ریز …

(از دو شعر مولانا)

اینجا بشنویدش

درختکاری ۸۹ جمعیت داوطلبان سبز

شهریار عیوض‌زاده ۲ دیدگاه

امروز بچه‌های داوطلبان سبز جایی در اطراف تهران رفتند و به رسم همیشه درخت کاشتند. این مراسم درختکاری برای ما مثل سفره‌ی نوروزی است. جایی که در آن هویت‌های بنیادین‌ جمعان را بر سر سفره می‌گذاریم. همچنان که بر سر سفره‌ی نوروز خانواده و ملیت و هویت اقلیمی  و ذهنیت استعاره‌ای خودمان را کنار هم می‌گذاریم، بر سر سفره‌ی درختکاری هم همایشی از این دست انجام می‌دهیم.

امسال من ناگزیر در آنجا نیستم و در این ۱۴ -۱۵ سال گذشته فقط یکبار به خاطر جلسه‌ی مهمی مربوط به همین جمعمان از درختکاری باز مانده‌‌ام. و چه نوستالژی خاصی نسبت به این روز دارم و حسرتی که نیستم. اینجا این بیانیه‌ای است که بنابر رسم نوشتم و آنجا خوانده شد:

«برای ماندن آمده‌ایم. ماندنی از آن سان که در روز فرو افتادن. حلقه‌های مقطع درخت عمرمان، گاه‌شمار پرورقی باشد که با غرور از زمستان‌هایی روایت می‌کند که واژه‌ی سبزینه را میان هزارلا امید پیچیدیم و از گریوه‌های زمستان‌زده‌ی روزگار دست به دست تا پشت کوه‌ فردا رساندیم.

برای آمدنشان اینجا مانده‌ایم. ماندن در انتظار آمدن جمعیت آن درختانی که هرساله به زمین روزمره‌گی‌هایمان می‌آیند و در آن نو‌نهال شوقی می‌کارند. از دستشان به دستمان پیاله‌ای برای  چشیدن از چشمه خورشید می‌‌دهند و دلمان از برگشان رنگ سبزی دوباره برخود می‌بندد حتی اگر که همه‌ی زمستان خاکستر باریده باشد.

دو یار چنین موافق و شهری چنین پر از تنهایی، چندان عجیب نیست که قرار کنیم که سالها همه‌ی سال میهمان یکدیگر باشیم.”



واژه زمان © 2007.

ساخته شده توسط Rodrigo آماده شده برای وردپرس فارسی و فارسی سازی شده توسط علی ایرانی.

WordPress